تبلیغات
وطن - فرخی یزدی

صنم و صمد
آن غنچه که نشکفت به حسرت دل ما بود
و آن عقده که نگشود زغم، مشکل ما بود
مجنون که به دیوانه گری شهره ی شهر است
در دشت جنون همسفر عاقل ما بود
گر دامن گل رنگ نبود از اثر خون
معلوم نمی شد که دل قاتل ما بود
سر سبز نگردید هر آن دانه که کشتیم
پا بسته آفت زدگی حاصل ما بود
دردانه مه بود و جگر گوشه ی خورشید
این شمع شب افروز که در محل ما بود
این سر، که به دست غم هجر تو سپردم
در پای غمت، هدیه ی ناقابل ما بود
از راه صنم، پی به صمد بردم و دیدم
مستوره ی آیینه ی حق، باطل ما بود