تبلیغات
وطن - حق الناس
وطن
در جهان نتوان اگر مردانه زیست***همچو مردان جان سپردن زندگی است

                    حق الناس

فرشته ما مور ر سیدگی به اعمال با دقت اخرین صفحه های این فصل پرونده را هم می بیند و بعد مهری روی پرونده می زند چیزی نمانده که قلبش اضطراب کنده شود همین که فرشته هر را از پروندهبر میدارد از خوش حالی فریاد میزند (قبول )

نفس راحتی می کشد باورش نمی شود که توانسته است ازین ایستگاه هم با سلامتیعبور کند برمگر درد و به پشت سرش نگاهی مکند جمعیت انبوهی را می بیند که در استگاه های ختلف متوقف مانده اند عده ای که ناز هایشان کامل نبوده است در ایست گاه نماز،

انها که روزهایشان کامل نبوده در ایستگاه روزه، کسانی که زکات اموالشان را نداده اند در ایستگاه زکات، ادهای در ایستگاه هج ، عده ای در امر به معروف ...

یادش می اید خودش هم به خاطر بعضی از نماز هایش مدت طولاتنی در ایستگاه نماز معطل شده بود و اگر رحمت خداوند شامل حالش نمی شد معلوم نبود چه سرنوشتی در سر راه ش مانده بود .

کم کم از دور در وازهای بهشت نمایان میشود . حالا فقط یک ایستگاه مانده بود

حق الناس  .

مسئول کنترل پرونده نگاهب به فصل اخر پرونده اش میکند و دستور می دهد او را به بالی مان بلند ببرند از ان بالا همه را می بیند . سپس یکی از مسئولان با صدای بلند او را معرفی می کندو می گوید : هرکس از لاو حقی دارد بیاید و بگیرد >

او که تا چند لحضه پیش خود را در بهشت می دید حالا ناگهان در بین عده زیادی از مردم گرفتار می شود ما موران همه را به صف می کنند تا یکی یکی بیاین و حرفهایشان را بزنند .

نفر اول جلو می اید یادت هست همیشه مرا بخاطر اینکه هنگام حرفزدنزبانم می گرفت مسخره میکردی ؟من از تو ناراضی ام .

دومین نفر  : ما باهم در ی کلاس درس می خواندیم تو از من قوی تر بودی و چون می دانستی من زورم به تو نمی رسد به بهانه های مختلف به من زور می گفتی و یک بار به من سیلی محکمی زدی  ؟ من از تو نا راضی ام .

وهمین طور نفرات بعدی ...

حسابی گیج شده است . مسخره کردم ؟ کتک زدم ؟میوه خراب فروختم؟

مدتی می گذرد اوکه بجز کار های خوب در پرونده اش  چیز دیگری ندار مجبور می شود بخشی از کار های خوبش را بهبه نفر اول بدهد و همین طور به نفرات بعد ...

پس از مدتی همه کارهای خوبش تمام میشود ولی طلبکاران هنوز تمام نمی شوند

طلب کار بعدی که می بیند چیز دیگری نماده بعضی از گناهانش را به او مدهد و همینطور نفرات دیگر ...

انگار همه چیز دور سرش می چرخد اصلان هالش خوب نیست دگر ردازها پهشت را نمی بیندشعله های اتش را میبیند که بطرفش می ید

زیر پایش خالی میشود فر یاد بلندی میکشد وناگهان ...

 

الهی

هریک از بندگانت که بر انان ستم کردم

وکسانی که ابرویشان را ریختم

یا اموالشان را تباه کردم

انان که غیبت شان را کردم

انان که به سخی اشان انداختم

و به انان ستم کردم

اکنون تو خود انان را از من ر اضی کن که دستم کوتاه است و خود از جبران حقشان ناتوان ام ...

امام  سجاد علیه اسلام 



درباره وبلاگ


شرکت در نظرسنجی فراموش نشه لطفا
نظر هم بذارید اگه زحمتی نیست!
علی یوسفی نسب مهریزِ یزد - چنارناز

مدیر وبلاگ : علی یوسفی نسب
صفحات جانبی
نظرسنجی
از مطالب و شکل وبلاگ؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین