تبلیغات
وطن - بیت المال مثقالی چند؟!
وطن
در جهان نتوان اگر مردانه زیست***همچو مردان جان سپردن زندگی است
شنبه دهم مهر 1395 :: نویسنده : علی یوسفی نسب

بیت المال مثقالی چند؟!

صرفا جهت اطلاع برخی مسئولین عزیز !

اسمش عبدالحسین بود ، مثل بقیه روستایی ها یک رعیت زحمت کش ، داستان تقسیم اراضی محمد رضا شاه که پیش اومد ، هرچی بهش اصرار کردند بیا برو دو ساعت ملک بگیر حاضر نشد ، می گفت اینها سهم یتیم ها و بی سرپرست هاست ...

اولین محصول گندم رو که اهالی روستا برداشتند ، به خانومش و به بچه هاش گفت حق ندارید حتی خانه پدرم حتی یک ذره نون بخورین ...

بعد از یه مدت از روستا رفت مشهد و به سختی یه کار توی سبزی فروشی گیر اورد ، چند روز که موند مجبور شد اونجا رو هم ول کنه ، می گفت صاحب سبزی فروشی سبزی ها رو میریزه تو اب تا سنگین تر بشن ... اخرش مجبور شد تیشه و کلنگ بر داره و بره بنایی ! شد حاج عبدالحسینِ بنّا ...

انقلاب شد ، جنگ شد ، رفت جبهه ، وقتی برگشت یک ذره از گوشتِ گوسفندی که خانومش نذر کرده بود رو خودش نخورد ، گفت این نذر هست فقط باید بدم به فقرا ... چند وقتی گذشت ، شد فرمانده گردان ، یکی از رفقاش تعریف می کرد: دیدم یه تویوتا هست و رزمنده ها صف کشیدند تا غذاشون رو بگیرند ، ببین بچه ها نگام افتاد به حاجی ، احوالش رو پرسیدم ، گفتم مگه فرمانده گردان ... خنده از لب هاش رفت ، گفت : فرمانده گردان با بسیجی های دیگه چه فرقی داره؟!

حاضر نشد چراغ توری رو بذاره سنگر فرماندهی ، اون رو برد برای نمازخونه و برای سنگر یه فانوس اورد ، مثل همه سنگر های دیگه ... بهش یه راننده دادن ، راننده رو اجبارا پذیرفت چون بی گواهی نامه رانندگی کردنش توی شهر شرعا اشکال داشت ، اما چند وقت بعد خودش رفت گواهی نامه گرفت ...


ماشین لباس شویی سهمش شده بود ، قبل از اینکه بیاد گذاشتن توی منزلش تا در عمل انجام شده قرارش بدن ... سید کاظم حسینی میگه وقتی ماجرا رو فهمید اونقدر عصبانی شد که هیچ وقت با اون حال ندیده بودمش ... می گفت وقتی میام مرخصی باید کار کنم و خرج زن و بچه ام رو در بیارم و بعد برم جبهه ، اونوقت شما از این کارها می کنید؟ ... بهش گفتن کولری که دادی به خانواده شهید برا خودت واجب تر بود ... گفت خانواده ی من توی انقلاب سهمی ندارند ... حتی حاضر نشد پدرش یک اورکت نو از حبهه سوغات بیاره ...


حاج عبدالحسین برونسی ، فرمانده تیپ هجده جواد الائمه ، اینطور زندگی می کرد ، بله اقای مدیر و اقای مسئول ! اگر این شد ، حتی اگر زیر اتشِ سنگین دشمن وسط «خاک های نرم کوشک» هم که گیر افتادی ، خودشون راه رو بهت نشون میدن

منبع روایت ها: خاک های نرم کوشک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه پانزدهم مرداد 1396 11:46 ق.ظ
Incredible! This blog looks exactly like my
old one! It's on a totally different subject but it has pretty much the same page layout and design. Excellent choice of colors!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


شرکت در نظرسنجی فراموش نشه لطفا
نظر هم بذارید اگه زحمتی نیست!
علی یوسفی نسب مهریزِ یزد - چنارناز

مدیر وبلاگ : علی یوسفی نسب
صفحات جانبی
نظرسنجی
از مطالب و شکل وبلاگ؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین